خرید بک لینک

درباره سایت

داستانهاوسخنان آموزنده

امیر عسگری هستم 32ساله از تهران.....ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﻳﮏ ﮐﺷﻭﺭ ﺑﺯﺭگ ﺭﺍ ﺣﮑﻭﻣﺕ ﻣﯽ ﮐﺭﺩ، ﺑﺎﺯ ﻫﻡ ﺍﺯ ﺯﻧﺩﮔﯽ ﺧﻭﺩ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﺑﻭﺩ؛ ﺍﻣﺎ ﺧﻭﺩ ﻧﻳﺯ ﻋﻠﺕ ﺭﺍ ﻧﻣﯽ ﺩﺍﻧﺳﺕ. ﺭﻭﺯی ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﮐﺎﺥ ﺍﻣﭘﺭﺍﺗﻭﺭی ﻗﺩﻡ ﻣﯽ ﺯﺩ. ﻫﻧﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺷﭘﺯﺧﺎﻧﻪ ﻋﺑﻭﺭ ﻣﯽ ﮐﺭﺩ، ﺻﺩﺍی ﺗﺭﺍﻧﻪ ﺍی ﺭﺍ ﺷﻧﻳﺩ. ﺑﻪ ﺩﻧﺑﺎﻝ ﺻﺩﺍ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺗﻭﺟﻪ ﻳﮏ ﺁﺷﭘﺯ ﺷﺩ ﮐﻪ ﺭﻭی ﺻﻭﺭﺗﺵ ﺑﺭﻕ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻭ ﺷﺎﺩی ﺩﻳﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﺩ. ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﺳﻳﺎﺭ ﺗﻌﺟﺏ ﮐﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺷﭘﺯ ﭘﺭﺳﻳﺩ: ‘ﭼﺭﺍ ﺍﻳﻧﻘﺩﺭ ﺷﺎﺩ ﻫﺳﺗﯽ؟’ ﺁﺷﭘﺯ ﺟﻭﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ‘ﻗﺭﺑﺎﻥ، ﻣﻥ ﻓﻘﻁ ﻳﮏ ﺁﺷﭘﺯ ﻫﺳﺗﻡ، ﺍﻣﺎ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﻧﻡ ﺗﺎ ﻫﻣﺳﺭ ﻭ ﺑﭼﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺷﺎﺩ ﮐﻧم

امکانات وب

مرد برای اعتراف نزد کشیش رفت.

«
پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»

«
مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»

«
اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»

«
خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»

«
اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»

«
چی می خوای بپرسی پسرم؟»

«
به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟»

برچسب: نویسنده: امیرعسگری تاريخ: جمعه 22 دی 1391 ساعت: 15:16

صفحه بندی